از دیروزه چشمام میزنه ... اول از یکیش شروع شد ، راستی . بعد زد به چپی ! وای الان مثل ِ آدم هایی که تیک دارن شدم . یکی این چشم یکی اون چشم خیلی بی نظم و بی قواره شدم . نگاه نگاه الانم باز شروع شد ! نمیدونم چمه ! عصبی هستم ... ناراحتم ... کلام ...هیچی به هیچی .. من برای رسیدن به اهدافم عجله دارم و انگار هر چی میگذره از اهدافم دور تر میشم ... مثل ِ یه سراب می مونه .... نقاش حرفه ای شدن . موزیسین حرفه ای شدن ... و گرافیست ماهری شدن .. یه کارگاه زدن و ....اما انگاری خیلی سخت تر از اونیه که فکر میکردم...اما من با سختیش مشکلی ندارم . گاهی حاضرم چند برابر این سختی بکشم اما انقدر همه چیز کند پیش نره ... مورچه ای دارم میرم جلو ... دوستام گاهی از من جلوترن ... گاهی خیلی احمقانه فکر میکنم ... دوستام با چهارتا تابلو کشیدن اونم بی اصول نمایشگاه میزنن و من دنبال اینم که حرفه ای بزنم ... دنباله حرفه ای شدنم ... حرفه ای بهم نگاه کنن و حرفها ی کار کنم.... سایتم هم خدارو شکر داره میره جلو ... یه سایتی که فقط به چشم یک سایت بهش نگاه نمی کنم ... قرار مجوز مجله بگیرم و انتشاراتی و از این حرفها .... ولی می بینی همیشه یه جیزی پیش میاد که همه چیز ایست میشه مثل چراغ قرمز که یه هو تو اوج سرعت باید بایستی و فقط پیشرفت دیگران و نگاه کنی ... من آهسته آهسته جلو رفتن و دوست ندارم . من میخوام قدم های بزرگی بردارم میخوام به اون بالا بالاها برسم میخوام دستم برسه به پله ی صدم و بگم خدایا بیشتر بیشتر بیشتر بهم نگاه کن ... خداجونم من هیچ کس و جز تو ندارم . خودت از همه ریزو درشت ِ زندگی ِ من خبر داری میدونی که بی تو هیچم . میشه بهم تقلب برسونی و یه کاری کنی من سرعتم بیشتر بشه ؟
یه نمایشنامه خریدم . افتضاحه ! اصلا فکر نمیک ردم به درد نخور باشه ( حباب معلق) از وودی آلن ! قبلا چندتایی نمایشنامه خونده بودم وای عاشقانه می پرستم این سبک کارو اما با کمی تغییر . البته هنوز وقت نکردم بنویسمش ! آخه باید انشگتام آمادگی پیدا کنن . چند وقتیه می نویسم اما هیچی تو وبلاگم نمایش نمیدم . این وبلاگم منظورم نیست . اون یکی وبلاگم که هم شعرهامو گذاشتم هم دست نوشته های کوتاهمو . (این)
خودم عاشق بعضی نوشته هامم . البته شعرهایی که تو این وبلاکم گذاشتم همه روش کلی کار شده :) . ایشالا یه کتابم چاپ میکنم :)) فک کن :))) دلم یه تکیه گاه محکم میخواد . بهش تیکه کنم و اون نوازشم کنه البته یکی دارم تو خیالم :))
یه جوری شدم . چشامم واقعا داره اذییت میکنه .... آخ چشمام ... کاش الان اسفند بود . من این ماه و خیلی دوست دارم . انقدر که شلوغه دوست داشتنیه پر از تکاپو و تلاش برای رسیدن به یه چیز تازه است . بر عکس فروردین غمگینه و خلوت . کاش همیشه اسفند بود . الانم اسفند بود همیشه اسفند بود . مخصوصا این که تو هم اسفندی هستی و من عاشق ِ این ماهم :)