صدایت درونم را می لرزاند و لبخندت دعوتی است برای رفتن تخیلم به سمت جنون

امروز رفتم بیرون ... دلم میخواست واسه خودم حسابی خرج کنم و به خودم کلی اهمییت بدم ... رفتم و یه عینک آفتابی خوشگل خریدم .. خیلی ناز میشم باهاش :q  بعدش رفتم و یه گوشواره خوشگل خریدم D:  بعدشم یه بستنی بزرگ خریدم و تا خونه شلوغ کردم و کلی شیطونی کردم .. اومدم خونه کلی هم سر به سر بابا مامانم گذاشتم و  کلی خندوندمشون ..... اما .. اما الان که اینجا نشستم ... از سردرد دارم می میرم .. چشمام خیلی درد میکنه ... همش بازی بود ... کارایی که کردم حرف هایی که زدم ... یه جیزی تو زندگیم کمه ... نمیشه بهت بگم که یه کم مهربون باشی و برگردی .. یعنی دیگه فاییده نداره هر چی فکر میکنم می بینم فاییده نداره ... این دفه منم که نمی خوام باشم .. نه فقط با تو .. با هیچ کسی .. با هیچ مردی ... مردا همشون همینن ... فقط میتونم بگم کاش از اول نبودی کاش میشد نبودی و من از این همه سردرگمی و گیجی خلاص میشدم  خواستم با دوستام قدیمی و آشنا حرف بزنم اما حرفهای هیچ کدومشون تسکینم نداد چون یاد مشکلات خودشون می افتن ... خسته شدم .. حتی دیگه حال ِ صحبت کردن درباره اتفاقای زندگیمم ندارم ... آخ سرم .. پس چرا این مسکن اثر نمیکنه .. چقدر قرص خوردم ... فک نمیکنم تا 40 بیشتر عمر کنم ... اگه سرنوشتم میخواست من خوب زندگی کنم مردم ِ این کره خاکی با من سر لج دارند ... هموش از دَم با من ناسازگارن .... تو  از همه بیشتر .... فکر نمیکردم آخرش این بشه ...... این روزها فقط فکر میکنم .. فکر فکر .... کاش میشد راهی پیدا کرد تا مغزمو خلاص کنم .. با یه هفتیر ... از این کوچولوها که باکلاسم هست .... کاش میشد خیلی شیک مُرد ...

+ تاريخ دوشنبه هفدهم شهریور 1393ساعت 22:46 نويسنده پریماه |