صدایت درونم را می لرزاند و لبخندت دعوتی است برای رفتن تخیلم به سمت جنون

یه لاک صورتی میتونه حال ِ منو این وقت ِ سال که چند ساعتی بیشتر تا تحویلش نمونده خوب کنه .... با یه پاپیون و صورتی و یه لباس صورتی  :)  .... بزار یه کم فکر کنم ... اره آخرین سال جداییمون یه آهنگی بود از اون خوانندهه اسمش چی بود ؟ ! ... اووووم .....  بهنام صفوی....                 با بغض میخندم ..... دلم میسوزه از خیلی چیزها ... میگن این آخر سالی باید همه رو بخشید .... اما چرا باید اینکارو بکنم ؟ هان ؟ هنوز کامنتت هست که میگی نمیدونم منو بخشیدی یا نه ... بهم بگو ....یادمه وقتی بعد از خوندن کامنتت بهت اس ام اس دادم .... بهم گفتی شما ؟ اینش بیشتر دلمو سوزوند یا چند وقت بعدش که بهم گفتی ..... دیگه جی اف من نیستی ... دوست ِ معمولی هستی ..... اون روز  تا مرز جنون رفتم ... به همه دخترای دنیا بدبین بودم  ..... درسته ساده بودنم دلتو زد اما ... اما ... من تا روزی که دوستت دارم و تو دلم هستی نمیتونم ببخشمت ... اصلا میدونی چیه ... میخوام ابدیش کنم ... میخوام تا خود تو قبر رفتن تو رو تو دلم نگه دارم .... آخه یه تصمیم مهم گرفتم ... این که  تنها باشم تا اخر عمرم ! میخندی ؟ به چی ؟ به من ؟ بخند... بایدم بخندی .... ولی این تصمیم من جدیه ... به خاطر تو هرکاری کردم ..... ... .. من میخوام تا اخر دنیا بدهکارم باشی ... نمیخوام ببخشمت ... میخوام خودمو شکنجه کنم که چرا این همه اشتباه کردم به خاطر تو .... تو خودت شاید خبر نداشته باشی اما خدا که میدونه .... میدونه که چقدر شکستم .... امیدوارم با عشقت خوش باشی ..... دیشب آهنگ حمید عسگری رو پخش میکرد .... همون آهنگی که تو گفتی خوبه ... شماره 5 آلبوم کما .... یادته ؟؟ از صبح ِ دارم مثل ِ دیونه ها گوشش میدم .... تمام احساساتم یه جا فرورریخت .... یه شمع روشن کردمو دارم فکر میکنم که جه طور میتونی انقدر سرد باشی و بی توجه ........ من به یاد تو ... و تو به یاد دیگری .... این رسمش نیست ... این رسمش نبود ........

+ تاريخ جمعه بیست و نهم اسفند ۱۳۹۳ساعت 18:47 نويسنده پریماه |

بارون ِ بهاری آدم رو عوض میکنه .... آرامش داره ... مخصوصا وقتی چراغ و خاموش میکنی و میری که بخوابی بارون شروع میکنه به باریدن ...  آخ که چقدر خوبه ... درسته تنهایی و کسی پیشت نیست اما انگار تو اون لحظه ها این جیزها مهم نیست و تو آرومترین دختر دنیایی .. ...کدوم عشق کدوم  عشق ... همش دروغه ... همش دروغ ِ ... یه دروغ بزرگ که خدا یاد ِ آدما داد ...

 

تو این روزها هیچی نمیتونه منو خوشحال کنه ... هیچی ... امیدوارم تو خوش باشی .... مثل ِ همیشه که خوشی ...

+ تاريخ پنجشنبه بیست و هشتم اسفند ۱۳۹۳ساعت 15:31 نويسنده پریماه |

 

سلام . امروز رفته بودم سراغ ِ کامنت های خیلی قدیمی ... رفته بودم و اون کامنت هایی رو دیدم با اسم « عاشق دل پیشه ی رها »  .... یادته ؟ می اومدی گاهی این جا و برام نظر میزاشتی ... یادته ؟ خیلی دنبالت گشتم ... به هر شماره ای زنگ زدم خاموش بود ... هیچ نشونه ای ازت ندارم .... نمیدونم شاید دیگه هرگز اینجا نیایی ولی  این پست برای همیشه ثابت می مونه .... لطفا اگه روزی اومدی اینجا حتما به من زنگ بزن ... یا اگه شماره ای ازم نداری شمارت رو برام تو کامنت بنویس .... فقط چند جمله باید بهت بگم ... فقط چند جمله ...  منتظرتم ....

 

+ تاريخ شنبه شانزدهم اسفند ۱۳۹۳ساعت 22:29 نويسنده پریماه |

یه نگاه مهربون میخواستم تا بشم مثل سابق ...  یه نگاه خیلی قشنگ ....  اما ندادی و رفتی ...  چی می تونست منو از تو جدا کنه ... بدترین بلاهای آسمانی هم که می اومد هر چیزی رو تغییر میداد دلمو نمی تونست ... صاحب اول و آخرش تو بودی ...  زمانی می تونستم این طور غریب زجر بکشم و ذره ذره آب بشم زمانی بود که خودت منو نخوای و این رو هم زبون بیاری و بری ... بدترین کاری که در حق ِ یه دختر عاشق میشه کرد همین کاری بود که تو کردی ... حالا اگه ما یعنی منو تو  هزاران قرار هم توی عید با هم گذاشته باشیم حتی اگه برگردی و بخوای که همه چیزو ببخشم و فراموش کنم .... نمی تونم ... شاید این روزها کمتر بیاد به سراغم اون حسی که باید باشه و نیست .... هر کاری کردم دستاتو ازم نگیری .... حرف هایی زدی و شنیدم و باور کردم که خیلی چیزها واقعا باید راست باشه .... اما الان میبینم نیست و نبود و هرگزم نخواهد شد .... این روزها .. اصلا روز نیست .. از این روزها من از نبودن تو ، بعدها حرفی نمیزنم ... در واقع تو متعلق ِ به این روزهای من نیستی ... هر چی که بود برای گذشته است .... این روزها حتی نمیخوام فکر کنم ... همین که دارم دره دره آب میشم بسه ... فقط این آب شدنم  رو بهانه های مختلفی براش گذاشتم .. به مامانم میگم ... لاغر شدم ... لباس خوب تو تنم وای نمیسته ...  زیاد دیگه مثل ِ قبلنا قشنگ نیستم دیگه هیچ روسری ای بهم نمیاد ... واسه همین امسال هیچی نمیخرم .... تا حالا شده عید بشه و چیزی نخریده باشه کسی ؟ فعلا بعد از تموم شدن درسم دارم خودم برای خودم کار میکنم ... طراحی و  نقاشی و از این چیزا .... دلم خیلی چیزا میخواد .... حالا که تو نیستی شاید من پیر و خسته به نظر بیام و روز به روز پیرتر بشم ... ولی دیگه بهت باج نمیدم و اجازه نمیدم تو زندگیم حتی نقش یک نقطه توخالی رو بازی کنی ... ولی با خودمم قهرم ... باید خودمو مجازات کنم برای خیلی چیزا ... و تا ا خر عمرم حق ِ وارد شدن مردی رو به زندگیم نمیدم ... هیچ مردی .... دیگه هرگز هیچ کس جمله های خاص رو از زبون ِ من نمیشوه ... و تو خوب بازی کردی تو زندگی ِ من ....  یه نگاه مهربون می تونست حال ِ الان ِ منو 180 درجه عوض کنه ... دیگه مرده اون دختر پر از احساس و احساساتی ...

شاید آخر خط باشه پریماه

پریماه ِ من

+ تاريخ چهارشنبه سیزدهم اسفند ۱۳۹۳ساعت 1:30 نويسنده پریماه |

امروز  دیدمش... داشت صدام میکرد و نگاهم میکرد .... انگار از یه خواب طولانی بلند شده بودم و مات و مبهوت بهش نگاه می کردم ... صورتش  سفید بود ... روی یه صندلی قدیمی نشسته بود و به من لبخند می زد همه چیز خوب به نظر می رسید  همه چیز سفید بود و از سایه و تاریکی خبری نبود ..  من چقدر آروم بودم و اون چقدر خوشحال ... با چشمای باز  ِ باز نگاهش کردم  ... گفت : حالت خوبه عزیزم ؟  صداش همیشه قشنگ بود همیشه جذاب بود ... من اولین بار عاشق صداش شدم .... و اون وقتی فهمید خیلی خندید ... اما  یه دست ِ گنده اومد و منو از اون جای خوب بیرون کشید و من دنیای تاریک خودمو دیدم ... دنیایی که ازش متنفرم ... دنیایی که منو گیج میکنه و نمی زاره خوب نفس بکشم ... دنیایی که نمی زاره به چیزهایی که میخوام برسم ... دنیایی که بهترین چیزامو ازم گرفت و داره کاری میکنه دلم به یه چیز عجیب تبدیل بشه ... من واقعا دارم افسردگی می گیرم ...  اما حداقلش اینه که بعد مدتها یه خواب خوب دیدم...

دلم میخواد فریاد بکشم ... دلم میخواد فریــــــــــــــــــاد بکشم .... امروز غمگین ترین روز زندگیم بود .. امروز برای اولین بار از بارون متنفر شدم ...... چرا همش دارم بد میارم .... چرا دیگه هیچ چیزی خوشحالم نمی کنه ...

امروز بیشتر به این قضیه پی بردن که اگه خدایی هم وجود داشته باشه برای من نیست .... اون هیچ وقت منو ندید و نمی بینه ... فقط داشتم خودمو فریب  میدادم .... فقط همین .....

+ تاريخ جمعه بیست و چهارم بهمن ۱۳۹۳ساعت 0:45 نويسنده پریماه |

خیلی اوقات عصبی و کلافه که میشی سرم داد میزنی و سرجات محکم می ایستی ... و بدون ِ اینکه پلک بزنی منو خیره خیره نگاه میکنی ... در نظر تو شاید من هنوز همون دختر کوچولوی ِ چند سال پیشم که بلد نبود از خیابون رد بشه و تو مجبور بودی دستاشو محکم بگیری و از خیابون ردش کنی .... اما من الان بزرگ شدم ... خیلی بزرگ شدم و شاید اصلا تو جوونی پیر هم شده باشم ... خطوطی توی چهرم نیست اما جای جای خالی ِ تو برام حکم ِ یه درد ِ بزرگ رو داشت که فکر میکنم برای من بیش از اندازه بزرگ بود ....و خیلی سخت . انگار باری روی شونه هام سنگینی میکنه و انگار هم قرار نیست دستای تو به کمک من بیان... یه بار وقتی هنوز بزرگ نشده بودم از من پرسیدی در نبود ِ من چه میکنی ؟ خنده ی من تلخ بود  گفتم : میمیرم ...

تو عصبانی هستی ... همیشه عصبانی بودی اما همراه با یه مهربونی ِ ملایم و غیر قابل پیش بینی که شناخت ِ تو رو واسم سخت می کنه ... گاهی با خودم میگم میرم تا اخرش و ببینم ... اصلا زنده موندم که آخرش و ببینم ...  پشت ِ پنجره اتاق باد بوی ِ تو رو واسم میاره ... صبح ازش قول گرفته بودم ... من احتیاج به یه اتفاق دارم ... یه اتفاق خوب جاش مدت هاست تو زندگی من خالی ِ ...

+ تاريخ شنبه هجدهم بهمن ۱۳۹۳ساعت 1:8 نويسنده پریماه |

 

دلم گرفته ...

+ تاريخ پنجشنبه بیستم آذر ۱۳۹۳ساعت 20:25 نويسنده پریماه |

لمس کن کلماتی ر اکه برایت می نویسم ...


تا بخوانی و بفهمی چقدر جایت خالیست ... تا بدانی نبودنت آزارم می دهد ... لمس کن نوشته هایی را که لمس ناشدنیست و عریان ... که از قلبم بر قلم و کاغذ می چکد ...

لمس کن گونه هایم را که خیس اشک است ... لمس کن لحظه هایم را ... تویی که می دانی من چگونه عاشقت هستم، لمس کن این با تو نبودنها را.

+ تاريخ چهارشنبه چهاردهم آبان ۱۳۹۳ساعت 18:57 نويسنده پریماه |

 خدا جون کمک کن 20 بهمن قبول شم .... فقط همینو ازت میخوام .... :(

+ تاريخ جمعه دوم آبان ۱۳۹۳ساعت 23:21 نويسنده پریماه |

احساس عجیبی دارم . نه حالم خوبه نه بد . اما یه هدف مشخص دارم . یه چیز که تا درست نشه هیچ جا نمیگم کارم شده خودمو به کوچه علی چپ زدن ... هه ... زندگی ... چندروز پیش طرحم مورد قبول واقع شد و تو یه دیوار دانشگاه بزرگ با کاشی شکسته کار شد ... و لوح بهم دادن تشکر و تقدیر ازم شد....

تو نیستی و من هر روز جای خالیتو بیشتر حس میکنم اما به قول یکی از دوستانم :  زمان آدم ها را دگرگون میکند اما تصویری را که از ایشان داریم ثابت نگه می دارد . هیچ چیز دردناک تر از این تضاد میان دگرگونی آدم ها و ثبات خاطره نیست ... آنگاه که میفهمیم آنچه در حافظه ی ما با چه طراوتی باقی مانده در زندگی دیگر بهره ای از آن ندارد .....

+ تاريخ پنجشنبه بیست و چهارم مهر ۱۳۹۳ساعت 1:7 نويسنده پریماه |

امروز رفتم بیرون ... دلم میخواست واسه خودم حسابی خرج کنم و به خودم کلی اهمییت بدم ... رفتم و یه عینک آفتابی خوشگل خریدم .. خیلی ناز میشم باهاش :q  بعدش رفتم و یه گوشواره خوشگل خریدم D:  بعدشم یه بستنی بزرگ خریدم و تا خونه شلوغ کردم و کلی شیطونی کردم .. اومدم خونه کلی هم سر به سر بابا مامانم گذاشتم و  کلی خندوندمشون ..... اما .. اما الان که اینجا نشستم ... از سردرد دارم می میرم .. چشمام خیلی درد میکنه ... همش بازی بود ... کارایی که کردم حرف هایی که زدم ... یه جیزی تو زندگیم کمه ... نمیشه بهت بگم که یه کم مهربون باشی و برگردی .. یعنی دیگه فاییده نداره هر چی فکر میکنم می بینم فاییده نداره ... این دفه منم که نمی خوام باشم .. نه فقط با تو .. با هیچ کسی .. با هیچ مردی ... مردا همشون همینن ... فقط میتونم بگم کاش از اول نبودی کاش میشد نبودی و من از این همه سردرگمی و گیجی خلاص میشدم  خواستم با دوستام قدیمی و آشنا حرف بزنم اما حرفهای هیچ کدومشون تسکینم نداد چون یاد مشکلات خودشون می افتن ... خسته شدم .. حتی دیگه حال ِ صحبت کردن درباره اتفاقای زندگیمم ندارم ... آخ سرم .. پس چرا این مسکن اثر نمیکنه .. چقدر قرص خوردم ... فک نمیکنم تا 40 بیشتر عمر کنم ... اگه سرنوشتم میخواست من خوب زندگی کنم مردم ِ این کره خاکی با من سر لج دارند ... هموش از دَم با من ناسازگارن .... تو  از همه بیشتر .... فکر نمیکردم آخرش این بشه ...... این روزها فقط فکر میکنم .. فکر فکر .... کاش میشد راهی پیدا کرد تا مغزمو خلاص کنم .. با یه هفتیر ... از این کوچولوها که باکلاسم هست .... کاش میشد خیلی شیک مُرد ...

+ تاريخ دوشنبه هفدهم شهریور ۱۳۹۳ساعت 22:46 نويسنده پریماه |

 

همه چی بهم ریخته ...

 

 

 

 

 

+ تاريخ پنجشنبه سی ام مرداد ۱۳۹۳ساعت 2:22 نويسنده پریماه |

وقتی رفتم تو حیاط ِ خونه رو پله ها نشستم و رو به باغچه خیره شدم به روبروم ... دلم یه چیزی میخواست اما نمیدونستم چی ... شاید یه همزبون یکی که بشه باهاش حرف زد و اونم فقط گوش کنه ... تو همین فکرا بودم که دو تا بچه گربه سرشون و از لای بوته ها بیرون آوردن و منو نگاه کردن ... چشام شده بود چهارتا ... اولش سرجام میخکوب شدم جون همینجوری داشتن بهم نزدیک تر میشدن  بعدش زیر پاهام احساسشون کردم آخ که یه جوری بودن هی خودشون و میزدن به پاهام هر جا میرفتم می اومدن ...  رفتم بالا و یه تیکه گوشت و یه ذره شیر واسشون بردم و کلی باهاشون بازی کردم ... الان فک کنم 6 روزی میشه با همیم و من بدون و اینکه باهاشون حرف بزنم آرومم ... دلم میخواد تموم شه بره پی ِ کارش این دانشگاه لعنتی ... فقط 4 ماه دیگه مونده و بعدش تمووم.... واسه یه مدت میرم پی کارم ... دیگه درس و می زارم کنار و میچسم به کار ... دلم میخواد مستقل باشم .... 

میخوام مدل ِ موهام و عوض کنم ... نمی دونم چه مدلی ... اوووم ...  نمی دونم .... تو بلند دوست داری ... با قدش کار ندارم ... جدیدا دیگه موی صاف بهم نمیاد ... حالت دارش میخوام بکنم  :)) شاید رنگشم کردم :))) 

شاید یه کار واسم جور شه ... معلمی ... به من میاد معلم باشم ؟ به بچه ها بگم سااااکت .... ولی دلم نمیاد دعواشون کنم واسه همین کلاسم شلوغ میشه ... :((

اووووم دیگه دیگه دیگه ....

دیگه همین :)

 

+ تاريخ سه شنبه چهاردهم مرداد ۱۳۹۳ساعت 23:39 نويسنده پریماه |

امروز درسا رو بردم بیرون . پارک و خرید . امروز تو اوج ِ خستگی اومدم و به مامانم کمک کردم امروز کلی شیرینی خوردم .... دیشب خواب ِ شیرینی خامه ای رو دیدم  امشب یکی کلی شیرینی خامه ای واسمون آورد البته این بار چندمه که من یه خوابی می بینم و سریع براورده میشه !

بعضی ها فکر میکنند حق دارن بیان اینجا و نوشته های منو تند تند بخونن و واسشون جواب هم بدن .... !! من اگه بداخلاقی میکنم به خاطر این نیست که مغرورم یا یه همچین چیزایی ... نه به خاطر اینکه حسه مسئولیت ِ شما رو برانگیزم و سعی کنم حواس ِ شما رو 6دانگ به سمت خانوادتون معطوف کنم .... ! لطفا با من کاری نداشته باشید دلم نمیخواد مدام برم تو گذشته ها ... امیدوارم تو پست ِ قبلی نه تو پست ِ قبل ترش کسی شبیه ِ تو منظورم و به شما رسونده باشم ... :(

گاهی انقدر بلند پرواز میشم و به سمت ِ چیزی که میخوام می دوم و بعضی اوقات انقدر بی میل و بی رمق میشم که هیچ چیزی خوشحالم نمیکنه ...هیچ چیزی ... :(

دلم میخواد اگه قراره بمیرم تو دریا غرق شم ... یعنی جنازم اونجا باشه ... از قبر و سنگ قبر و این چیزا بدم میاد ... :(

راستی عیدتون مبارک :)

دلم میخواد تو رو داشته باشم ... تویی که احساساتی ترین کلمه هام برای تو سروده میشه ...

+ تاريخ سه شنبه هفتم مرداد ۱۳۹۳ساعت 0:4 نويسنده پریماه |

 استادم شاید برای همیشه بره شمال ! و من تنها جایی که احساس ِ خوبی رو در من زنده میکرد از دست میدم اینو به خودش نگفتم اما وقتی گفتم استاد قبلش بگید و اینجوری نباشه که یه هو برید گفت چرا مگه چه فرقی میکنه و صاف ایستاد و تو چشمام نگاه کرد و منتظر جواب شد گفتم خب آمادگی داشته باشیم دیگه .... خندید و هیجی نگفت ... بعضی وقت ها حس میکنم کنارش که میشینم و نقاشی میکنم آرامش دارم چیزی که سال هاست دنبالشم .... شایدم اون یه کاری کرده که من این جوری شم ....  وقتی بهش نگاه میکنم باهاش صحبت میکنم و باهام صحبت میکنه احساس ِ خوبی در من هست به هیچ چیز دیگه فکر نمیکنم ....این خوبه یا بد ؟ این خوبه آیا ؟ :( ..... امروز رفته بودم بیرون یه شال خریدم یه لاک ِ صورتی ... وای خیلی خوشگله .... جندتا هم مانتو پوشیدم اما به دلم نشست ....نخریدم ... تا حالا شده تو خواب راه بری .... فکر کنم من اینجوری شدم :(

خیلی فکرم آشفته است .... یکی بهم پیشنهاد ازدواج داده ! ازم خواسته به پیشنهادش خوب فک کنم اما تصمیم ِ من معلومه .... چرا باید فکر کنم ... چرا اینقدر فکر میکنم .... همه چیزش خوب ِ که خوب باشه .... من جوابم مشخصه ....

شبا نمی تونم بخوابم ... می ترسم ... واسه ترس باید چی کار کننم؟ میشه یکی بهم بگه... :((

 

+ تاريخ چهارشنبه یکم مرداد ۱۳۹۳ساعت 1:26 نويسنده پریماه |

 

 

آدل خواننده محبوب ِ من ، بخون ! حرف های تو  اشک های منه ....

 

 

+ تاريخ شنبه بیست و هشتم تیر ۱۳۹۳ساعت 18:46 نويسنده پریماه |

Adale | Don't You Remember

 

When will I see you again
کی دوباره می بینمت؟

You left with no goodbye, not a single word was said
بدون خداحافظی گذاشتی رفتی، حتی یه کلمه هم نگفتی

No final kiss to seal anything
بدون آخرین بوسه که همه چیز رو تموم کنه

I had no idea of the state we were in
اصلا نمیدونم توی چه وضعیتی بودیم

I know I have a fickle heart and bitterness
میدونم که قلب احساساتی و تلخ و شیرینی دارم

And a wandering eye, and a heaviness in my head
و چشمان متعجب و یک سنگینی توی سرم

But don't you remember, don't you remember
ولی یادت نمیاد؟ یادت نمیاد؟

The reason you loved me before
علت اینکه قبلا عاشقم بودی

Baby please remember me once more
عزیزم خواهش میکنم یکبار دیگه منو یادت بیاد

When was the last time you thought of me
آخرین باری که بهم فکر کردی کی بوده؟

Or have you completely erased me from your memories
یا کلا منو از توی خاطراتت پاک کردی؟

I often think about where I went wrong
همیشه به این فکر میکنم که کجا اشتباه کردم

The more I do, the less I know
کارهای زیادی انجام دادم ولی کمتر چیزی یادم میاد

I know I have a fickle heart and bitterness
میدونم که قلب احساساتی و تلخ و شیرینی دارم

And a wandering eye, and a heaviness in my head
و چشمان متعجب و یک سنگینی توی سرم

But don't you remember, don't you remember
ولی یادت نمیاد؟ یادت نمیاد؟

The reason you loved me before
علت اینکه قبلا عاشقم بودی

Baby please remember me once more
عزیزم خواهش میکنم یکبار دیگه منو یادت بیاد


Ohhhh
اوووه


I gave you the space so you could breathe
بهت فضا دادم تا بتونی نفس بکشی

I kept my distance so you would be free
ازت فاصله گرفتم تا بتونی آزاد باشی

And hope that you find the missing piece
و امیدوارم قطعه ی گمشده ات رو پیدا کنی

To bring you back to me
تا دوباره پیش من بیای

But don't you remember, don't you remember
ولی یادت نمیاد؟ یادت نمیاد؟

The reason you loved me before
علت اینکه قبلا عاشقم بودی

Baby please remember me once more
عزیزم خواهش میکنم یکبار دیگه منو یادت بیاد

When will I see you again
کی دوباره می بینمت؟

+ تاريخ سه شنبه بیست و چهارم تیر ۱۳۹۳ساعت 16:48 نويسنده پریماه |

چند روز پیش فهمیدم منم جزو استعداد های درخشان دانشگاهم و اگه بتونم ترم ِ دیگرو  نمره های خوبی بیارم به امتیازم اضافه میکنم و میشم جزو اون سه نفری که دانشگاه بر میداره ... خدا کنه .... خدا کنه ....

امروز فهمیدم استادم راس راسی میخواد از همسرش جدا شه ... با دو تا بچه ... تو دلم کلی غصه خوردم انقدری که استادم گفت امروز پریماه ِ واقعی نیستی  .... دلم میخواست یه کاری براش کنم اما هیچ کاری نمیشه کرد هیچ کاری نمی تونم همین اذییتم میکنه .... امروز واسه دومین بار غیر مستقیم بهم پیشنهاد داد که با هم یه کاری کنیم و این که من واقعا استعداد دارم ... :))

خودم تو خونه دارم یه کاری رو شروع میکنم یه دختر ِ چوپانه ...

آرزوم اینه که یه کارگاه بزنم .....یه کارگاه ِ هنری و دنج ... کاش به آرزوم برسم....

دیشب تا 5 صبح بیمارستان بودم ... واسه قلبم .. عکس و نوار و اکو ... آخرشم گفت عصبی نشو خانم عصبی نشو ... میخواستم بزنم تو سرش بگم راس میگی ؟ مگه میشه تو این مملکت عصبی نشد .... کاش می شد رفت ... حاضر بودم تو چین به دنیا می اومدم چشمام قد ِ یه مورچه بود اما این جا نبودم با این همه محدودیت ....

یه آهنگ جدید و خوب دلم میخواد.... هر کی آهنگ ِ خوب سراغ داشت بهم بگه ... بهم حس بده ....

دلم یه چیز دیگه هم میخواد .... تو رو ....

+ تاريخ جمعه بیستم تیر ۱۳۹۳ساعت 0:22 نويسنده پریماه |

امروز دوتا امتحان با هم داشتم که خیلی ستم بود.

مجبور بودم از دو هفته قبل از شروع امتحانا بخونم که بتونم این امتحان هایی که دوتا دوتا  دارم و پاس کنم .

بعد از امتحان وقتی به مامانم گفتم جفتشم بیست شدم لبخند زد گفت غیر از اینم مگه میشد ... :/

آخه یعنی اگه غیر از این میشد چی کار میکردی مامانه گلم خونه رام نمیدادی؟:))

یه دونه هم 25 دارم  دوتا هم 27 بعدش امتحانای عملیم میره واسه تیر

وای که چقدر سرم درد میکنه الان یه هفته ده روزه تا 4 5 صبح بیدار میمونم

زیر جشمام گود افتاده ...

یعنی وقتی یه جشن ِ خوشگل واسه تولدم گرفتم این امتحانا قشنگ حالمون و گرفت :(

اما اشکال نداره

میشه دعا کنید همشو بیست بشم؟؟ میشه میشه میشه ؟

به قول درسا  خوایش میکنم :))))

بعدا اگه دلم خواست عکس های تولدم و میزارم تو فیس

امروز انقدر کبکم خروس میخوند همینجوری که داشتم می اومدم ازا متحان خونه یه خانومه جلومو گرفت گفت برای بچه های بی بضاعت - بی بزاعت - بی بذاعت  - یه کمکی بکن من دراوردم یه تراول بهش دادم :))))  دوستم گفت خیلی خل و چلم :)))

امروز کلی به مامانم تازه کمک کردم تو خونه جمع کردن و اینا

انقدر دختر خوبی شده بودم بیا و ببین ... :)))))

+ تاريخ چهارشنبه بیست و یکم خرداد ۱۳۹۳ساعت 20:6 نويسنده پریماه |

تولدمه

از خدا میخوام بهم یه کادوی خوب بده

خودش میدونه .....

 

خدا جونم کمکم کن فقط همین ....

من فقط تورو دارم

+ تاريخ چهارشنبه سی و یکم اردیبهشت ۱۳۹۳ساعت 2:4 نويسنده پریماه |