صدایت درونم را می لرزاند و لبخندت دعوتی است برای رفتن تخیلم به سمت جنون

احساس عجیبی دارم . نه حالم خوبه نه بد . اما یه هدف مشخص دارم . یه چیز که تا درست نشه هیچ جا نمیگم کارم شده خودمو به کوچه علی چپ زدن ... هه ... زندگی ... چندروز پیش طرحم مورد قبول واقع شد و تو یه دیوار دانشگاه بزرگ با کاشی شکسته کار شد ... و لوح بهم دادن تشکر و تقدیر ازم شد....

تو نیستی و من هر روز جای خالیتو بیشتر حس میکنم اما به قول یکی از دوستانم :  زمان آدم ها را دگرگون میکند اما تصویری را که از ایشان داریم ثابت نگه می دارد . هیچ چیز دردناک تر از این تضاد میان دگرگونی آدم ها و ثبات خاطره نیست ... آنگاه که میفهمیم آنچه در حافظه ی ما با چه طراوتی باقی مانده در زندگی دیگر بهره ای از آن ندارد .....

+ تاريخ پنجشنبه بیست و چهارم مهر 1393ساعت 1:7 نويسنده پریماه |