صدایت درونم را می لرزاند و لبخندت دعوتی است برای رفتن تخیلم به سمت جنون

کلی تمرین کردم با سازدهنی ِ قشنگم . عاشق این سازم اما گاهی نفس کم میارم ... نمی دونم جرا اما من تا اخرش میرم .. اخر اخر اخرش ... یه جایی که بتونم بدون نگاه کردن به اون نت ها بزنم ... واقعا نت خوانی دردسر داره ... مثل گیتار ... اما تو گیتار انقدر دردسر نداشتم که تو سازدهنی دارم ... بگذریم .... نقاشیم داره روز به روز کامل تر میشه .. و خوشگل تر ... و حرفه ای تر .... یه نقاشی دیگه خودم میهوام تو خونه شروع کنم که به احتمال زیاد کلی طول میکشه وقتم کمه اما من میتونم ... می تونم به شرطی که برای بیدار شدن صبح ها بیشتر  تلاس کنم میخوام ساعت 8 صبح بیدار شم .... ازا ین به بعد ....دلم برای تو هم که تنگ .... اسمش و نمیشه گذاشت تنگ ... اما یه حس خاصیه دیگه .... ارشد اگه با هم یه جا قبول شیم من کلی جیغ میزنم ... که چی کار باید بکنم ... اصلا و اصلا توانایی دیدار با تورو ندارم بعد از 7 سال .... :( اصلا نمیخوام بهش فک کنم ولی جدی میگم خدا کنه داشنگاه همین امسال قبول شم میدونم براش تلاشی نکردم اما واقعا نمی تونم بزارم ساله دیگه .. خدا جون خواهش میکنم کمک کن امسال قبول شم ... هر چی شد شد ... فقط تهران لطفا .... باید برم یه دست لباس بخرم .... تو لباس شانس ندارم جدیدا ... اون لحظه که میخرم خوشم میاد بعدش میام ازش دیگه خوشم نمیاد ... وسواس گرفتم فک کنم .... خیلی دلم میخواد بار و بندیلمو جمع کنم و برم اروپا ... یا امریکا .... میدونی دوست دارم برم برای دوره های آموزشی ... برم واقعا یاد بگیرم ایران که هنر یاد ِ آدم نمیده بیشتر سرکوب میکنه ... هنر یه مملکت که بمیره همین میشه دیگه .... همه فراری هستن ... این احسان علیخانی هم خودشو کشت که نشون بده خارج از کشور بده اخه کوف و زهرماره .... کوفت بگیره با اون مهموناش ... البته خد ارو شکر برنامش تموم شد .... راستی ماه رمضونم تموم شد .... راستی عیده ..... :) عزیزم عیدت مبارک ... مباااارک :)

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم تیر ۱۳۹۴ساعت 13:4  توسط پریماه  | 

امشب شب ِ احیاست .... دلم خیی گرفته .... واسه همه چی ... تو رو بردم تو یه گروه ... که هر روز روزی هزار بار از خدا میخوام برگردم عقب و به تو نگم که بیای تو گروه .... قدیما هر کاری میکردم واسه نزدیک شدن بهت اما الان هر کاری میکنم واسه دور شدن ازت .... با این کار احساس خطر میکنم ... احساس میکنم با این کار بیشتر تو رو از دست میدم .... خیلی گرفتارم .... از امام علی میخوام مهرتو از دلم ................ بیرون بیاره ... مهر  ِ من که سال هاست از دلت بیرونه ..... کلافم ... کلافه ... نمیدونم چی به چیه .. نمیدونم چی شده ... انگار از یه اتفاق بزرگ عبور کردم انگار خروارها خاک روی سرم ریخته شده و من هنوز گنگم ... گنگ ... نامفهوم زندگی میکنم .. نامفهوم گریه میکنم نامفهوم میخندم نامفهو راه میرم .... نامفهوم غذا می خورم .... تو گلوم بغضه .. تو گلوم بغضه .... آخ ... کاش بودی خودت خدا .... خداااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم تیر ۱۳۹۴ساعت 22:57  توسط پریماه  | 

من~___^  یه گرافیستم.... *__^
گرافیست یعنی دلهره شب ژوژمان..
گرافیست یعنی بوی حلال رنگ ها و آب و قلم و تنالیته های رنگی و کاغذ اشتنباخ و پالت کثیف..
گرافیست یعنی شب تاسحر حرف زدن و خواب موندن و به کلاس نرسیدن..
گرافیست یعنی مغازه های لوازم تحریر و لیست وسایل مورد نیاز کارگاه تصویرسازی..
گرافیست یعنی ساعت ها تاریکی و بو واسترس خوب چاپ نشدن عکس..
گرافیست یعنی تخته شاسی،
مداد،تیغ،کاغذa4،میزنور،خورده های نوک تیز کاغذ..
گرافیست یعنی شب تا صبح بیداری،گرسنگی و کار و موسیقی تا سپیده صبح..
گرافیست یعنی چای چای چای..
گرافیست یعنی کشیدن و حاشورزدن کوزه های قد و نیم قد..
گرافیست یعنی کارگروهی و خش خش مداد..
گرافیست یعنی انگیزه مخلوط کردن رنگ های روشن با تیره...روپوش بلند رنگی...لباس های دوست داشتنی لک دار..
گرافیست یعنی کار مجانی به خاطر دل..
یعنی تعریف..توضیح..توصیف،نقد،حرف حرف حرف
اوف..
گرافیک یعنی کاغذ شطرنجی و پوستی..
یعنی اتود زدن..براده های پاک کن
گرافیست یعنی رو کم کنی پسر و دخترا
گرافیست یعنی
 احساس
عشق
زندگی❤
روز جهانی گرافیک مبارک

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم اردیبهشت ۱۳۹۴ساعت 16:39  توسط پریماه  |