صدایت درونم را می لرزاند و لبخندت دعوتی است برای رفتن تخیلم به سمت جنون

امروز درسا رو بردم بیرون . پارک و خرید . امروز تو اوج ِ خستگی اومدم و به مامانم کمک کردم امروز کلی شیرینی خوردم .... دیشب خواب ِ شیرینی خامه ای رو دیدم  امشب یکی کلی شیرینی خامه ای واسمون آورد البته این بار چندمه که من یه خوابی می بینم و سریع براورده میشه !

بعضی ها فکر میکنند حق دارن بیان اینجا و نوشته های منو تند تند بخونن و واسشون جواب هم بدن .... !! من اگه بداخلاقی میکنم به خاطر این نیست که مغرورم یا یه همچین چیزایی ... نه به خاطر اینکه حسه مسئولیت ِ شما رو برانگیزم و سعی کنم حواس ِ شما رو 6دانگ به سمت خانوادتون معطوف کنم .... ! لطفا با من کاری نداشته باشید دلم نمیخواد مدام برم تو گذشته ها ... امیدوارم تو پست ِ قبلی نه تو پست ِ قبل ترش کسی شبیه ِ تو منظورم و به شما رسونده باشم ... :(

گاهی انقدر بلند پرواز میشم و به سمت ِ چیزی که میخوام می دوم و بعضی اوقات انقدر بی میل و بی رمق میشم که هیچ چیزی خوشحالم نمیکنه ...هیچ چیزی ... :(

دلم میخواد اگه قراره بمیرم تو دریا غرق شم ... یعنی جنازم اونجا باشه ... از قبر و سنگ قبر و این چیزا بدم میاد ... :(

راستی عیدتون مبارک :)

دلم میخواد تو رو داشته باشم ... تویی که احساساتی ترین کلمه هام برای تو سروده میشه ...

+ تاريخ سه شنبه هفتم مرداد 1393ساعت 0:4 نويسنده پریماه |

 استادم شاید برای همیشه بره شمال ! و من تنها جایی که احساس ِ خوبی رو در من زنده میکرد از دست میدم اینو به خودش نگفتم اما وقتی گفتم استاد قبلش بگید و اینجوری نباشه که یه هو برید گفت چرا مگه چه فرقی میکنه و صاف ایستاد و تو چشمام نگاه کرد و منتظر جواب شد گفتم خب آمادگی داشته باشیم دیگه .... خندید و هیجی نگفت ... بعضی وقت ها حس میکنم کنارش که میشینم و نقاشی میکنم آرامش دارم چیزی که سال هاست دنبالشم .... شایدم اون یه کاری کرده که من این جوری شم ....  وقتی بهش نگاه میکنم باهاش صحبت میکنم و باهام صحبت میکنه احساس ِ خوبی در من هست به هیچ چیز دیگه فکر نمیکنم ....این خوبه یا بد ؟ این خوبه آیا ؟ :( ..... امروز رفته بودم بیرون یه شال خریدم یه لاک ِ صورتی ... وای خیلی خوشگله .... جندتا هم مانتو پوشیدم اما به دلم نشست ....نخریدم ... تا حالا شده تو خواب راه بری .... فکر کنم من اینجوری شدم :(

خیلی فکرم آشفته است .... یکی بهم پیشنهاد ازدواج داده ! ازم خواسته به پیشنهادش خوب فک کنم اما تصمیم ِ من معلومه .... چرا باید فکر کنم ... چرا اینقدر فکر میکنم .... همه چیزش خوب ِ که خوب باشه .... من جوابم مشخصه ....

شبا نمی تونم بخوابم ... می ترسم ... واسه ترس باید چی کار کننم؟ میشه یکی بهم بگه... :((

 

+ تاريخ چهارشنبه یکم مرداد 1393ساعت 1:26 نويسنده پریماه |

 

 

آدل خواننده محبوب ِ من ، بخون ! حرف های تو  اشک های منه ....

 

 

+ تاريخ شنبه بیست و هشتم تیر 1393ساعت 18:46 نويسنده پریماه |